تبليغاتX
زیر آسمان این شهر

زیر آسمان این شهر


می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،

مجبور به زیستن هستم.

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟

از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،

دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم

به نوعی گناهکاری شناخته شدم.

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:46 توسط محمد|

ایـن روزهــا

عجیـب دلـم بـچگـی مـی خواهـد ...

خستـه ام

.........

فـقط یـک قـلم لطـفاً ...

می خواهـم خـودم را خط خـطی کنـم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:51 توسط محمد|

می خواهم برگردم به روزهای کودکی...

آن زمان ها که :

پدر تنها قهرمان بود

عشــق ، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین ، شــانه های پـدر بــود...

بدتـرین دشمنم، خواهر خودم بود.کوچکتر بود و محبت

بیشتر میطلبید از پدر و مادر...

تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند .

تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود !!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:50 توسط محمد|

خسته ام از تظاهر به ایستادگی

از پنهان کردن زخم هایم

زور که نیست

دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم و

با لبخندی مسخره وانمود کنم همه چیز رو به راه است...

اصلأ دیگر نمیخواهم که بخندم

میخواهم لج کنم

با خودم ، با تو ، با همه ی دنیا

چقدر بگویم فردا روز دیگریست و امروز بیاید

و مثل هر روز باشی...

خسته ام .... از تو .... از خودم....از همه ی زندگی....

میخواهم بکشم کنار

از تو ... از خودم..... از همه ی زندگی..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:49 توسط محمد|

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای


خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم . . .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:42 توسط محمد|

کاش انسانها همانطور که از شکستن تکه ای شیشه بر میگردند و نگاهش میکنند


وقتی دل مرا شکستند ، یکبار بر میگشتند


فقط نیم نگاهی میکردند .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:41 توسط محمد|

پروردگارا


به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند "گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غم مرا نخوردند"

لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند و عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:40 توسط محمد|

می بخشم کسانی را که هر چه خواستند با من ، با دلم ، با احساسم کردند


و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند و من امروز به پایان خودم نزدیکم ،


پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:39 توسط محمد|

آدم وقتی می رود

وقتی دور می شود

مردد است...

به جايی که می رود فکر

 نـمی کند

به جايی که ديگر نيست

 فکر می کند...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:38 توسط محمد|

ﺧﻮﺍبيدﻩﺑﻮﺩم

ﮐﺎﺑﻮﺱ ميديدم

ﺍﺯﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم

ﺗﺎﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﭘـﻨﺎﻩ ﺑﺒﺮم ...

ﺍﻓﺴﻮﺱ ...

يادم رفته بـود كه از نبودنت

به خواب پـناه برده بودم ...!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:36 توسط محمد|

دوباره گریه های شبونم شروع شد ...


هر روز تنها تر از دیروز ...


خدایا چه گناهی به درگاهت کردم که جرمم این قدر سنگین شده ..... 


همیشه از چیزی که میترسی سرت میاد من از تنهایی ، از خداحافظی ، از گریه ، میترسیدم سرم اومد همشون ....


 تا دیروز ارزویی نداشتم اما ارزوی امروزم مرگه ... فقط همین .


از امروز برای رسیدن به این ارزوم روزشماری میکنم .

از تو تنها یک حس مانده با من امشب


که تو را گم بکنم پیش بیهودگی احساسم

آخرین بار، سلام . آخرین بار، خدا حافظ . . .

 

میشه مثل یه قطره اشک بعضیا رو از چشمت بندازی

ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشکی

رو بگیری که با خدا حافظی بعضی ها از چشمت جاری میشه . . .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:36 توسط محمد|

صورتم جوان است و درونم پیر ... این است رسم روزگار  ..

فقط میدانم بزرگترین خیانتی که دارم به خودمم میکنم زندگی کردنه ...

تا شاهد مرگ تدریجی خود باشم ...

 

برای دلم، گاهی :

 مادری مهربان میشوم، دست نوازش بر سرش میکشم، میگویم:

«غصه نخور، میگذرد …»

برای دلم، گاهی پدر میشوم،خشمگین میگویم:«بس کن دیگر بزرگ شدی ….»

گاهی هم دوستی میشوم مهربان، دستش را میگیرم، میبرمش به باغ رویا …

دلم، از دست من خسته است

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:32 توسط محمد|

خدایا من مستحق این همه تنهایی و درد واه نیستم ..  امشب از این غم بزرگ چشمام خیس شدن ...

چشمایی که همیشه خیسن .... چشمایی که از فرط گریه دیگه همه جا رو تیره و تار میبینه ....

مردم از تنهایی خدایا .... حتی یک نفر  توی این شهر نیست که حرفمو بفهمه ، بفهمه دردم چیه ،

بفهمه من از تنهایی دیگه نمیتونم طاقت بیارم کسی نیست که اغوششو به روم باز کنه و من تموم این اشکا

و بغضایی که توی دلمه بریزم بیرون و بهش بگم که چقدر تنهایی من بزرگه ...

دیگه دلم طاقت نداره .... خسته شده .... از زندگی و تنهایی و بغض و ...........

دل که تنگ باشد

دیگر مرد و زن ندارد ...

اشک می دود تا گوشه چشمانت

و سُر می خورد روی گونه ها ...

دل که تنگ باشد

تنهایی اتاقت را با خدا هم تقسیم نمی کنی!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:30 توسط محمد|

خدانگهدار...

کفش هایت پراز رفتن...

کوله پشتی ات پراز حرف های نگفته...

به تو حسودیم میشود...

چقدر خوب است دستانت را...

به فاصله عادت داده ای...

پاهایت را به رفتن های دور...

 لب هایت را به سکوت...

و خاطراتت را به فراموشی...

به تو حسودیم میشود...

به تو که به داشتن قلبی سنگی عادت کرده ای....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:29 توسط محمد|

 

یک جایی میرسه که آدم دست به خود کشی میزنه

نه اینکه تیغ برداره و رگش رو بزنه

نه!!!

قید احساسش رو میزنه ....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:28 توسط محمد|

بـزرگ که میشــــوی....

غُصـه هایت زودتـر از خـودت،قـَد می کِشــند،

دَرد هـایت نــیز!

غــافل از آنکه لبخــندهـایت را،

در آلبــوم کـودکــی ات جــا گــُذاشتــی.....
 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:26 توسط محمد|

یه وقتایی ؛ یه جاهایی ؛ یه حرفایی چنان آتیشت می زنه که 
 
دوست داری فریاد بزنی ! ولی نمیتونی .... دوست داری اشک

بریزی ؛ و نمیتونی .... حتی دیگه نفس کشیدنم برات سخت میشه !
 
تمام وجودت میشه بغضی که نمیترکه .... به این میگن درد بی

درمون که فقط مرگ آرومش میکنه ... !!!
 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:25 توسط محمد|

تـــو

چـه میفهمی!

حــالو روز کسی راکه دیگر هــــیـــچ...نگاهی...

دلــش را نمیلرزاند...!
 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:24 توسط محمد|

خسته ام
تکیه زدم بر دیواری از" سکوت "
گاه گاهی
" هق هق تنهایی هایم  "
سکوتم را میخراشد
و نقشی از یادگاری میزند
یادگاری هایی که کسی
سواد خواندنش را ندارد
هیچ کس جز " خدا "

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:23 توسط محمد|

ایـــن بـــار ،


سیـــگار را بـــکش ،


از طـرفـــی کـــه مـــی ســـوزد ؛


تـــا بــــدانــی چـــه میـــکشم ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:19 توسط محمد|


آخرين مطالب
» بی رحمانه مرا تنها گذاشتی
» این روزها....
» میخواهم برگردم...
» خسته ام....
» روزی صد بار...
» کاش...
» خدایااا...
» می بخشم...
»
» خوابیده بودم...

Design By : Pichak